محیا تازگی ها یاد گرفته تا بهش میگن دعا کن
دستاشو میگیره سمت آسمونو میگه :
خدایـــا داداش !!! ![]()
.
.
دست اوناییکه بهش یاد دادن درد نکنه واقعا !!!

محیا تازگی ها یاد گرفته تا بهش میگن دعا کن
دستاشو میگیره سمت آسمونو میگه :
خدایـــا داداش !!! ![]()
.
.
دست اوناییکه بهش یاد دادن درد نکنه واقعا !!!

وقتی بزرگ شدی
شاید من به رسم بزرگتر هامون
فراموش کنم اینا رو بهت بگم
اما باید بدونی که :
وقتی بزرگ شدی
اونقدر بزرگ که کسی رو برای ادامه زندگیت انتخاب کردی
دیگه دریچه قلبت رو به روی همه ببند
پرده های دلت رو بکش
درزهای زندگیتو بگیر
پشت پنجره دلت گلدون های سنگین بذار
که نه خودت بتونی تکونش بدی
نه با کوچکترین طوفانی زندگیت زیر و رو بشه
تو کنار همسرت خوشبختی
برای انتخابش خیلی فرصت داشتی !
پس هر پنجره ای که طوفان وارد زندگیت میکنه ببند دخترم!
وقتی بزرگ شدی
از قدم زدن با پای پیاده کنار همسرت لذت ببر
به فکر سواره ها نباش مامان !
خودتو قاطیه بازیه سواره ها نکن دخترم !
این فکر ، لذت قدم زدن کنار همسرت رو ازت میگیره !
وقتی بزرگ شدی
اونقدر که گران بها ترین سرمایه زندگیت
( عمرت رو )
به شراکت گذاشتی
به پای سرمایه ات
به پای شریکت
عشق بپاش
هزینه کن
وقت بذار
و صبر کن گل من ![]()
صبر ...
صبر کن تا سرمایه ات به ثمر بشینه !
وقتی بزرگ شدی
شاید من
به رسم گذشتگانم فراموش کنم ...
اما تو
باید یاد بگیری
باید بدونی
همه اون چیزایی که
من سال ها بعد
شاید فراموش کنم ....
وقتی بزرگ تر شدی باید بهت بگم که :
توی زندگی
جای خالیه بعضی از آدما هرگز پر نمیشه ...
و دلتنگی ...
چیزیه که نمیشه پنهانش کرد ...
اگر مطمئن شدی که دوستت
دوسته !
از دستش نده
قدر دوستات رو بدون محیا ... ![]()
تولدت مبارک گل من ![]()
تو همون شب به دنیا اومدی
بیست و ششم خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هشت
……………………………………………………………….
صبح که بیدار شدم فقط سمت راست دلم یه کمی درد میکرد
هنوز دو روز به تاریخی که دکتر گفته بود مونده بود
واسه همین خیلی دردمو جدی نگرفتم
دم دمای ظهر بود که یهو مامان زل زد توو چشامو گفت :
واااااای چشمات چشمات زاییده !
خنده ام گرفته بود گفتم یعنی چی
گفت : یعنی امروز و فرداست که نی نیت به دنیا بیاد
یهو انگار قند توو دلم آب کردن
فکر به دنیااومدنت
فکر بودنت
فکر بغل کردنت ذوق زده ام میکرد
ساعت 14:00
دردم داشت بیشتر میشد و همین باعث نگرانی همه شده بود
خلاصه تصمیم گرفتیم بریم دکتر تا خیالمون راحت بشه !
ساعت 15:00
وارد اورژانس بیمارستان شدیم
تقریبا یک ساعت طول کشید تا نوبتم شد
با اعتماد به نفس کامل روی تخت دراز کشیدم
دوباره صدای قلبت ...
وااااااااای که من چقدر این صدا رو دوست داشتم
داشتم فکر میکردم چند بار دیگه صدای قلب نازنینتو میشنوم
که با صدای دکتر به خودم اومدم
_ پاشو خانووم پاشو برو پیاده روی !
چی؟؟؟
_ پیاده روی خانووم برو قدم بزن و 2-3 ساعت دیگه برگرد
واسه چی باید راه برم ؟؟؟
برگردم که چی بشه ؟؟؟
چپ چپ نگاهم کرد و گفت
_ برگرد که اگه دلت خواست زایمان کنی !
آخه هنوز 2 روز مونده
_ احتمالا یا امشب میاد یا فردا صبح
باورم نمیشد گنگ و گیج از مطب دکتر اومدم بیرون
به باباییت گفتم دکتر چی گفته
اونم باور نمیکرد
توی تمام این 9 ماه هیچوقت به اندازه اون لحظه حس نکرده بودم که دارم مادر میشم
که مادر شدنم اینقدر نزدیکه
از دکتر اجازه گرفتیم که بریم خونه تا لوازممون رو بیاریم
ساعت 16:00
وقتی رسیدیم خونه همه چیز انگار عوض شده بود
در و دیوار خونه انگار خبر از اومدن تو می داد
لوازم رو برداشتیم برگشتیم بیمارساتن
ساعت 19:00
دوباه روی تخت دراز کشیدم و اینبار دکتر مطمئن بود که وقتشه
اما چون تخت خالی نداشتن بازم رفتیم پیاده روی !
اول رفتیم تا باباییت شام بخوره
بعدش من و باباییت رفتیم پیاده روی( آخرین پیاده روی دونفره مون)
و کلی با هم حرف زدیم ( آخرین حرفای دو نفره مونو )
ساعت 21:00
داشتم با دایی مهدی حرف میزدم که یهو دردم زیاد شد
خدا حافظی کردم و برگشتیم پیش دکتر
ترسیده بودم
خونریزی داشتم و میترسیدم برای تو اتفاقی بیوفته
دکتر معاینه کردو گفت : ولی ما هنوز تخت خالی نداریم
راه برو
هر چی راه بری زایمانت راحت تر میشه !
تقریبا دو ساعت راه رفتیم حرف زدیم
راجع به خیلی چیزا
راجع به تو
راجع به آینده ات
راجع به تربیتت
راجع به اسمت
و اینکه تو ما رو چی صدا کنی
حتی راجع به مدرسه ات
راجع به تولدات
راجع به جشن تکلیفت
و راجع به خیــــلی چیزای دیـگه.....
دردم داشت بیشتر میشد
ساعت 11 بود که رفتیم پیش دکتر
در کمال نا باوری یرگه بستری رو داد دستم و توضیح داد که :
میری طبقه دوم
قسمت زایمان
اونجا بهت میگن باید چی کار کنی
رفتیم ....
یه ا تاق بود که اگه تابلو هم نداشت مشخص بود اتاق زایمانه
بالای در اتاق یه قران نصب کرده بودند که آرامش عجیبی به آدم میداد
همون لحظه یادم اونایی افتادم که ازم خواسته بودن توی این لحظه براشون دعا کنم
اونایی که آرزو دارن این اتاق روببینن ....
وارد اتاق شدم
حس عجیبی داشتم
یه جور خاصی هم سرحال بودم هم ذوق زده
خوشحال بودم
به همه سلام میکردم
با همه شوخی میکردم
که یهو پرستاره ( خانم زمانی) گفت
به قیافه ات نمیاد امشب فارغ بشی خیلی شنگولی
بهش گفتم نه بابا من همیشه نیشم بازه
2-3 ساعت دیگه منو با نی نیم میبینی
راهنماییم کرد داخل اتاق
دکتر رحیم زاده اونجا بود
با یه سرنگ و یه شیشه تو دستش
و شروع کرد به توضیح دادن
ببین عزیزم
این آمپول فشاره
باید تزریق کنی تا دردت زیاد بشه
اما قبلش باید کیسهآب رو پاره کنیم
یه کمی درد داره اما سرعت زایمانت رو بالا میبره
آمادگی داری؟
من آماده بودم
بیشتر از یه کمی درد داشت
اما برای اون خبری که داد آمادگی نداشتم
بلند شو بلند شو
باید بری اتاق عمل !
و با صدای بلند اضافه کرد
خانووم زمانی ویلچر بیار
پرسیدم چی شده ؟
با یه لبخند گفت نترس نی نیت نمیخواسته تو درد بکشی
پی پی کرده
نمیتونیم صبر کنیم تا خودش به دنیا بیاد
گفتم : اما من نمیخوام سزارین بشم
گفت مگه به خواست توئه ؟
بچه اگه مدفوع بخوره میمیره
تازه داشتم معنی ترس رو میفهمیدم
نا خودآگاه گریه ام گرفته بود
گفتم آخه مامان و بابام نیستن
میشه صبر کنیم زنگ بزنم مامانم و بابام بیا
خونه مون نزدیکه ها !
یه جوری نگام کرد که از صد تا فحش بدتربود !
گفتم تورو خدا حداقل بذارید شوهرمو ببینم
یهو یکیشون گفت : ببین اینجا همه از مردا بیزارن
شوهر شوهر نکن که میزنیم لهت میکنیما ....
البته شوخی میکرد خانوومه !!!
رضا رو صدا کردن
برای اولین بار حس کردم چقدر حرف برای گفتن دارم
چه چیزایی که میخواستم بگم اما نگفته بودم
حس کردم چقدر دوستش دارم
مثل بچه ها گریه میکردم
کاش میشد مامان و بابامو ببینم
فقط یه لحظه
دلم میخواست فقط یه بار دیگه نگاشون کنم
اما فرصتی نبود
تلفنی ازشون خداحافظی کردم ومنو بردن اتاق عمل
به تمام پرسنل اتاق عمل سفارش کردم
که وقتی دنیا اومد و دیدین سالمه بهم بگید
فقط همین
پرسیدن میخوای بیهوش بشی ؟
گفتم : نه اپیدورال باشه ( بی حسی موضعی نخاع )
چشمتون روز بد نبینه
دوتا آمپول فرو کردن تو کمرم و دراز کشیدم
و اونا طبق همون روش قدیمی شروع کردن به سوال پرسیدن
اسمت چیه ؟ چند سالته ؟
بچه چندمته ؟
دختره یا پسر ؟
و ......
بیهوش نبودم اما خیلی واضح یادم نمیاد که چی گذشت
فقط یهو صدای گریه بچه رو شنیدم
گفتم این صدای گریه بچه منه ؟ گفتن آره
گفتم سالمه ؟
هیچکس جواب نداد
مشغول کارای خودشون بودن
انگار نه انگار که من اینهمه بهشون سفارش کرده بودم
دوباره گریه ام گرفت
گفتم خانووما تو رو خدا بچه ام سالمه ؟
یهو اومد بالای سرم
صورت بچه رو چسبوند به صورتم
و گفت : آره بابا ایناهاش سالمه تپل مپل و سرخ و سفید ....
صورتشو که چسبوند به صورتم آرووم شد
دیگه گریه نمیکرد
دیگه چیزی یادم نمیاد تا توی ریکاوری
سردم بود
چشمامو باز کردم و دیدم 3-4 تا خانووم دیگه هم مثل من روو تخت خوابیدن
یه خانوومی اومد بالا سرم و پرسید خوبی؟
گفتم آره بچه ام کجاست ؟
گفت پاتو تکون بده
من پامو تکون میدادم
هی باز میگفت بیشتر بیشتر
پاتو تکون بده
داشتم یخ میزدم
کم کم همه رفتن و فقط منمونده بودم
هرچی میگفتم چرا منو نمیبرین هر کی یه چیزی میگفت
یکی میگفت دکتر رفته اتاق عمل
یکی میگفت دکتر یادش رفته گزارش عمل بنویسه !
خلاصه که آخرش دوباره گریه امگرفت
اما این دفعه بلند بلند
گفتم اخه یکی به من جواب بده
چرا بچه ام رونمیارین ببینم
چرا منونمیبرین بیرون
که خانم زمانی اومد بالا سرم و گفت :
ببین بچه ات سالمه اما خودت پاتو تکون نمیدی
تا پاتو تکون ندی نمیبرنت بیرون
حالا سعی کن پاتو تکون بدی
با تمام قدرتم سعی کردم پامو تکون بدم
همین جوری که من داشتم تلاش میکردم ی
هو دیدم خانووم زمانی با دوربین اومده بالا سرم
میگفت چون اینجا موندنت خیلی طول کشیده خانواده ات نگرانن
دوربینو دادن که ازت فیلم بگیرم که بفهمن حالت خوبه
منم به دوربین نگاه کردم و گفتم خوبم ....!
ساعت حدودا 2:30 بود که کم کم داشتم پاهامو حس میکردم
با کمک پرستارها لباس اتاق عمل رو از تنم در آوردم
ولباس بخش رو پوشیدم
جا به جا شدن از روی تخت اتاق عمل
و خوابیدن روی تخت چرخ دار برای انتقال به بخش هم
از اون کارای سختی بود که هرگز فراموشش نمیکنم ...
ادامه دارد ...